نگارش: زنـــده یـــاد قـیـوم رهـبـر
تاریخ نگارش: ۱۳۶۱ شمسی
بازنشر: جمعی از اعضای سازمان آزادیبخش مردم افغانستان (ساما)
۲۶ سپتمبر ۲۰۲۵



در بارۀ برخی مسائل رهبری در سازمان ما
(۲)

قسمت اول
رهبری در سازمان سیاسی – نظامی پرولتری:

وقتی ما از رهبری در سازمان سیاسی – نظامی پرولتاریا یاد می کنیم، مفهوم این رهبری، به وجود آمدن و عملکرد و بالاخره موقعیت آن در مناسبات با سازمان و جامعه، نسبت به سازمان های طبقاتی دیگر طبقات و اقشار اجتماعی متمایز است. عدۀ بسیاری از رفقای ما وقتی از رهبری صحبت می کنند، چهره رهبران حکومتی و دولتی و یا سیمای احزاب فئودالی و بورژوازی و احیانأ – خرده بورژوائی در نظر آنها مجسم می شود؛ غافل از این که خصلت رهبری پیشوایان پرولتاریا و مناسبات آنها با دیگر ارگان های سازمانی و حزبی دارای ویژگی های خاص خود است.
جامعۀ طبقاتی سازمان های اجتماعی ــ طبقاتی خود را به شکل سازمان دولتی، سازمـــان های سیاسی ( احزاب و...) و یا تشکلات اقتصادی بیرونی می دهد. پرولتاریا نیز به عنوان یک طبقه ای که دارای منافع ویژه خود است، در طی روند تکاملی اش بالاخره به ایجاد سازمان طبقاتی خود می پردازد  که حیثیت پیشوای سیاسی، ستاد رزمنده و جزء لاینفک آن را دارا است.
سازمانی که "بنا به خواست مبرم طبقه کارگر " به وجود آمده باشد و به عنوان سلاح رزمندۀ طبقۀ کارگر در راه هژمونی رسیدن به قدرت سیاسی طبقۀ کارگر و انقلاب ملی ــ دموکراتیک مبارزه می کند، به عنوان نطفه و بخشی از حزب طبقۀ خود، نمی تواند تمام خصال یک حزب پرولتری را در خود حمل نکند. خصال ششگانه لنینی حزب به هر صورت به طور نطفه ئی در یک سازمان پرولتری وجود دارد و باید در آن پرورش و ارتقاء یابد.
رهبری یک سازمان پرولتری به مفهوم انقلابی آن وقتی می تواند به طور واقعی عرض اندام کند که بتواند وظایفی را که از خصائل آن منشأ می گیرد، اجرأء کند و تمام خصال یک سازمان پرولتری را در وجود خود به طور سیاسی، ایدئولوژیک،  تشکیلاتی و در سبک کار خود ارائه دهد.
ما در سازمان های طبقاتی ای که مدافع نظامات کهن، استثمار، بهره کشی و ظلم طبقاتی اند، می بینیم که مفهوم رهبری نیز عمیقأ با خصال طبقه و سازمان آن پیوند خورده است؛ گاهی شخصیتی بنابر روابط قومی، عشیره ئی در رأس هرم سیاسی قرار می گیرد؛ گاهی ردای مذهب بر تن می کند، و زمانی نیز با شعار های عوام فریبانۀ مذهبی خود را به نام " ولی "، " متقی " و " به جای رسیده " به جامعه عرضه می نماید. افکار، نظرات عملکرد های خود را طوری تنظیم می کند که در مجموع منفعت طبقاتی آن به طور کلی یا جزئی در آن گنجانده شود.
سبک زندگی آنها نیز اغلباً از همین موضع طبقاتی آنها متأثر است؛ اگر چه لزوماً انطباقی میان آنها وجود ندارد، ولی روابط و مناسبات آنها و طبقۀ شان و دیگر طبقات به طور کلی در ماهیت خود همپای مناسباتی است که سلسله مراتب آن طبقه ایجاب می کند و در کل مجموعۀ مناسبات آن طبقه را با دیگر طبقات بازگو می نماید.
به احزاب پیشاوری – افغانی خود مان نظر اندازیم:
رهبری این احزاب بنابر مناسبات رزمندۀ این افراد با مجموع طبقات اجتماعی جامعه به وجود نیامده است، بلکه اکثراً بنابر موقعیت خاص اجتماعی ممتاز آنها در جامعۀ قبلی و یا روابط بین المللی است که از آنها " رهبران " جهاد افغانستان را ساخته است. آقای حکمتیار را بهوتو  زیر تربیت می گیرد و در رابطه با استفاده از وی به عنوان یکی از مهره های فشار سیاسی بر داوود، از او شخصیتی  می سازد که اکنون خود قادر به مهار کردن او نیست. روابط حزب اسلامی با مجموع طبقه اش و روابط رهبران آن با مجموع سازمان از همین سابقه تاریخی آب می خورد. توطئه گری خصلت ممیزۀ  این حزب و رهبران آن است.
آقای افندی نمونه دیگری از" رهبران " است. او سازمان سیاسی خود را بر پایۀ علایق  سنتی روحانیت بنا گذاشته است که روابط عمیق تاریخی نیز با امپریالیسم غرب دارد و به طرز دقیقی تبانی میان فئودالیسم افغانستان و امپریالیسم غرب را نشان می دهد. بناءً، این احزاب نه تنها از نگاه اعتقاد به این که " شرایط خاص رهائی آنها در عین حال همان شرایط عامی است که نجات جامعه معاصر و اجتناب از مبارزۀ طبقاتی فقط در چارچوب آن میسر خواهد شد ". (۱)  
مناسبات این احزاب با طبقۀ خود و دیگر طبقات محصول ماهیت آنها و ویژگی هائیست که در تکامل آنها نقش داشته است. مفهوم رهبری در این گونه سازمان ها نیز با ماهیت طبقاتی و مناسبات طبقه و رهبری آن انطباق دارد و بیرون از آن نمی تواند باشد. به طور مثال رهبری فردی و خانوادگی در "محاذ ملی" مولود آن سلسله مراتبی است که روحانیت مبتنی بر فئودالیسم افغانستان در جامعه به وجود آورده است و اکنون وقتی منافع خود را بازگو می کند، نمی تواند  جدا از چارچوب آن حرکت نماید. عملکرد و سلوک عام آنها در مناسبات با توده های مردم بازگو کنندۀ آن منافع و امتیازاتی است که در جامعه به طور عینی وجود دارد و بازتاب خود را در محدودۀ یک سازمان تبارز می دهد.
خرده بورژوازی موهوم پرست که نجات جامعۀ معاصر را در محدودۀ تسلط بلامنازع فئودالیسم می بیند و خود را در خدمت آن قرار می دهد، نمی تواند در سلوک خود از اشکال ایدئولوژیک مسلط جامعه فئودالی قدمی فراتر نهد و در مناسبات خود با مجموع این طبقه به ویژه بخش های عقب مانده آن و در مناسبات خود با نیرو های خارجی نیز باید بر پایۀ یک تشکل شبه فاشیستی و توطئه گرانه خود را سازمان دهد و نمی تواند حتی تا سرحد یک دموکراسی بورژوائی نیز ارتقاء نماید. آنچه در مورد این تشکلات قابل تذکر است، اینست که مفهوم رهبری در این جا مواد و مصالح ارزشی و سلوکی خود را از میان جامعه ای که در آن سلسله مراتب اجتماعی به عنوان بازتابی از تفاوت های اقتصادی وجود دارد، به عاریت می گیرد – و بر آن افسانۀ اغواگرانۀ نوینی نیز می افزاید و یا این مناسبات هر قدر خود را در لفافه های اغواگرانه بپوشاند، نمی تواند ماهیت عقب گرا، توطئه گرانه و کاسبکارانۀ خود را بپوشاند. " جامعۀ کهنه بر این اصل پایه گذاری شده بود که یا تو دیگری را غارت می کنی و یا دیگری تو را؛ یا تو برای دیگری کار می کنی و یا دیگری برای تو؛ یا تو برده داری یا برده ای. لذا واضح است که افراد تربیت شده در این جامعه می توان گفت که از همان شیر مادر روحیۀ عادت و مفهوم را کسب می نمایند که باید برده دار بود یا برده یا خرده مالک، مستخدم جزء، کارمند جزء و روشنفکر – به عبارت آخری باید شخصی بود که فکرش فقط متوجه آنست که چیزی برای خود داشته باشد و در بند کار دیگران نیست " (۲) . ولی پرولتاریا - و به خصوص پرولتاریای افغانستان که در مبارزۀ طبقاتی و ملی خود بر روی نیرو های مولدۀ نوینی تکیه می کند و برای ایجاد مناسباتی پیشرونده و انقلابی مبارزه می نماید؛ در این مبارزه امتیازات اجتماعی و اقتصادی را دارا نیست. حزب طبقه، رهبری این حزب ( و یا سازمان ) نیز بنابر این عینیت نمی تواند بر پایۀ نفوذ شخصی، قومی، روحانیت و یا توطئه و تصادف استوار گردد. پرولتاریا به عنوان یک طبقه در جامعۀ طبقاتی نیمه فئودالی و مستعمره، دارای امتیازاتی نیست که در صدد دفاع از آن برآید و یک سازمان پرولتری نیز نمی تواند از ارزش های اجتماعی و سلوکی که در بطن خود این امتیازات را نهفته دارد، دفاع نماید و یا با آن همگام حرکت نماید.
یک سازمان پرولتری که به منافع طبقۀ خود و منافع زحمتکشان وفادار است و علیه نظامات کهنه به جنگ برمی خیزد و علیه نظام بهره کشی طبقاتی ــ چه در سطح ملی و یا بین المللی – قد علم کرده است، نمی تواند مناسبات خود را با طبقۀ خود و یا مجموع مردم زحمتکش بر پایۀ ارزش ها و امتیازاتی بنأ نهد که از جامعۀ کهن به ارث برده است. خودخواهی، خود مرکز بینی، توطئه گری، دوروئی، بی تفاوتی نسبت به امر طبقه و انقلاب و غیره صفات و ارزش های نکوهیده ای اند که نمی تواند با ماهیت انقلابی انتقادی، پیشرونده و زنجیر گسل پرولتاریا و منافع وی دمسازی کند. لذا رهبرانی که افتخار پیشوائی این طبقه را دارند، نمی توانند از مصالح و امتیازات اجتماعی موجود به طور کلی بهره گیرند. بعکس، آنها با اعلان جنگ با نظامات کهن، ارتباط عمیق با توده ها، وفاداری نسبت به منافع آنها، در بطن رنج ها و سیهروزی های طبقۀ خود و یا دیگر زحمتکشان سر برون می آورند و با دفاع قاطعانه از منافع آنهاست که وفاداری، اعتماد و همکاری فعال کادر ها، فعالین و توده های سازمان و بالاخره وفاداری طبقۀ خود را  جلب می کنند.
پیشوایان پرولتاریا برای این که بتوانند سازمان طبقاتی پرولتاریا و طبقۀ خود را آگاهی دهند، باید خودآگاهی لازم و کافی را در مورد نقش خود و طبقۀ خود داشته باشند، به آن ایمان بیاورند و در صدد دفاع از آن برآیند.
آنها باید به مکانیسم جامعۀ خود و اشکال مختلف ظلم و ستمی که بر طبقۀ او  و بر مجموع ستمکشان وجود دارد، آگاه و قاطعانه در مقابل آن قیام کند و هیچگونه تزلزلی در این مورد به خود راه ندهند؛ آنها باید سمت کلی حرکت اجتماعی را نشانه گیری کرده و با فهم درست قانونمندی های اجتماعی راه را برای هژمونی طبقۀ خود هموار سازند.
آنها باید خود نمونۀ فداکاری، از خود گذری، تواضع و بردباری باشند و نشان دهند که طبقۀ بالندۀ کشور چه ارزش های متعالی را می خواهد- در این جامعه پیاده کند. مناسبات پیشوایان با سازمان طبقاتی این طبقه باید بر پایه اصول مبارزه جویانه ای استوار باشد که پیشوایان بتوانند سازمان طبقاتی خود را از مراحل دانی به عالی؛ از پراکندگی به طرف وحدت؛ از ناآگاهی به خودآگاهی و در مجموع از ضعف به قوت ارتقاء دهند.
لذا اولین شرطی که در پیشوایان پرولتاریا باید دیده شود، وفاداری و ارتباط فکری ــ سیاسی آنها به منافع طبقه و به منافع مجموع زحمتکشان است که با پرولتاریا در امر ایجاد جهان نوین همدست و همداستانند.
از جانب دیگر " سازمان – نظامی کارگری، ترکیب ارگانیک حزب و ارتش را ( در حالت نـطـفـه ئی ) در یک کل واحد هماهنگ افاده می کند." (۳)
فهم این قضیه در ارتباط با مسألۀ رهبری از این جهت اهمیت کسب می کند که از یک جانب عده ای از رفقا با تکیه بر توانائی نظامی خود و یا ایجاد دسته ها و گروه های مسلح خواستند بر پایۀ  قدرت نظامی خویش به رهبری سازمان ارتقاء یابند و نمونه های نیز وجود دارد که این کار صورت گرفته است  و حتی عده ای از رفقای خوب ما نیز در تحت تأثیر همین جو غیرپرولتری به جای این که به وظایف انقلابی خود با خردمندی و دوراندیشی بپردازند، با عجله خود را در گرداب ایجاد گروه های مسلح انداختند و در نتیجه خسارات غیرقابل جبرانی را برای سازمان و جنبش انقلابی ما به بار آوردند.
با پذیرش این مسألۀ که رهبران آیندۀ سازمان باید از میان افرادی تربیت شوند که جانبازانه علم سازمان را بلند نگه داشته اند و جانبازی و فداکاری آنها برای نسل کنونی و آیندۀ افغانستان نمونه است. باز هم درک این مسألۀ ضروریست که سازمان ما اساساً یک سازمان سیاسی و دارای اهداف سیاسی است و از گروه های مسلح جنگی تفاوت ماهوی دارد. مناسبات آن با گروه های مسلح مناسبات جزء و کل و یا مناسبات پیشاهنگ پرولتاریا با طبقه اش و در واقعیت با مجموع مردم ضد استعماری است، که نمی تواند خود را تابع تمایلات عقب ماندۀ توده ها کند و باید منافع آتی، دراز مدت و کلی جنبش را در اعمال و کردار خود نمایش دهد. و ما خود دیدیم که تسلط واقعی – نه رسمی و شکلی – این رفقای نظامی ما بر مقدرات سازمان، ما را از وظایف خطیر انقلابی ما به کجراه کشاند و ضربات مهلکی بر توانائی عملی و نفوذ اخلاقی ما در جامعه وارد آورد.
از جانب دیگر عده ای از رفقاء با عدم درک عمیق این پیوند ارگانیک، به تقسیم کار بورژوائی در میان سازمان اقدام نمودند، بدون این که مراحل مختلف – تکامل سازمان را در نظر بگیرند. به ایجاد نوعی " تخصصی " ساختن پرداختند، بدون این که مواد و مصالح لازم آن را در اختیار خود داشته باشند. این نوع برخورد فرمالیستی از این جهت به سازمان ضربت زد که رفقای سیاسی – که در حد خود دارای توانمندی و صداقت و کارائی لازمی در بعضی ساحه ها بودند – به علت دوری از مبارزات عملی و عدم اشتراک فعال آنها در مبارزات مسلحانه به طور خاص، عدم آمادگی آنها برای همچو کارها، نتوانستند اعتماد کامل نیروهای مسلح سازمان را به خود جلب نمایند و در نتیجه خلأ بزرگی در میان رهبری و کادر های جوان و فعالین سازمان به وجود آمد که زمانی منجر به استعفای هیئت رهبری گردید و زمانی دیگر جدائی و بدبینی های دو جانبه   در میان بخش های مختلف کار سازمان تقویت کرد.
 فهم وحدت میان دو جنبه از فعالیت سازمان و بازتاب آن در مجموع مناسباتی که میان افراد سازمانی و یا میان ارگان های مختلف سازمان ( از بالا به پائین، در میان مختلف بخش های کار ) به وجود می آید، ما را یاری می رساند که از برخورد یکجانبه، مکانیکی و سطحی در مورد مسألۀ رهبری در سازمان جلوگیری نمائیم.
فهم ارگانیک این قضیه ما را یاری می رساند که مناسبات میان کار سیاسی و نظامی جدائی و وحدت آن را نه به طور مکانیکی، بلکه به طور دیالکتیکی به هم تلفیق و بررسی می نمائیم. کادر نظامی خود را قدم به قدم به سیاست آشنا سازیم و از آنها کادر های سیاسی وفادار مردم و خادم مردم تربیت نمائیم و کادر های سیاسی خود را به امور نظامی علاقمند بسازیم و آنها را برای کارهای عملی، نظامی تربیت و آماده سازیم تا در مراحل بحرانی بتوانند خود دقایق امور را به طور همه جانبه بررسی و حل نمایند.
لذا مسألۀ دوم در مسألۀ رهبری ارتباط ارگانیک فهم سیاسی و فعالیت نظامی است که باید تبلور خود را در شخصیت های رهبری سازمان بدهد، در غیر آن ما قادر به تربیت کادر هائی نخواهیم بود تا کشتی انقلاب را در میان امواج پرتلاطم کنونی به ساحل نجات برسانند .
 موضوع دیگری که باید در مسألۀ رهبری مورد توجه قرار گیرد، اینست که سازمان ما در دوران تکان های بزرگ اجتماعی -  سیاسی بنیان گذارده شده است. این تکان ها نیز به شکل مبارزه ضد استعماری است که مردم ما اکنون در مقابل روس اشغالگر و رژیم دست نشاندۀ آن قیام کرده اند. سازمان سیاسی – نظامی کارگری بدون این که مراحل رشد طبیعی و بطی خود را پیموده باشد و رهبرانی از میان خود برای جامعه عرضه کرده باشد- تا بتوانند با اعتماد بر نفوذ و اعتبار سازمانی، وظایف ملی خود را بر دوش بردارند؛ قدم به میدان پرتلاطم مبارزۀ ضد استعماری گذاشتند.
سازمان ما در عین حال که برای ایجاد ستاد فرماندهی پرولتاریا مبارزه می کند، همزمان با آن نمی تواند در مقابل اشغالگران روسی بی تفاوت بماند.
اشتراک عملی در جنبش رهائیبخش در شرایطی که سازمان ما هنوز نوپا است و دارای تجارب کافی نیست و ما دارای آنچنان استحکام درونی و ارتباطات بیرونی نیستم تا بتوانیم بر پایۀ آن وحدت میان سازمان پیشاهنگ پرولتاریا ( و یا بخشی از این پیشاهنگ ) را با دیگر طبقات بر روی تجارب جمعبندی شدۀ سازمانی سامان دهیم.
ایجاد و گسترش پایه های جبهۀ متحد ملی در ارتباط تنگاتنگ با سازمان ما، خصیصۀ جامعۀ ما و اوضاع و احوالی است که جنبش رهائیبخش ملی ما در بطن آن رشد می یابد.
بنابراین، نقش کادر ها و فعالین سازمان و به ویژه نقش رهبری سازمان در استحکام پایه های همکاری و همسوئی با دیگر طبقات و نیرو های اجتماعی در این شرایط اهمیت بخصوصی را کسب می کند.
ما دیدیم که چگونه شخصیتی مانند مجید قهرمان که از پشتیبانی و همکاری بی دریغ توده های سازمانی برخوردار بود، و عین حال در میان جامعۀ خود نیز از محبوبیت زایدالوصفی برخوردار بود، توانست در مدت کمی روابط وسیعی با نیرو های اجتماعی و سیاسی جامعه  برقرار نماید. ولی بعد از شهادت او سازمان بنابر فقدان عناصری چون او مجبور گردید از فعالیت های جبهه  ئی خود چشم بپوشد و ما تا هنوز که مدت بیش از دو سال از شهادت او می گذرد، نتوانسته ایم حتی روابط پراکندۀ او را دو باره سازمان بدهیم.
برای رفع این نقیصه باید ما از یک طرف رفقای رهبری خود را از پوسته انقلابی گری آنها بیرون بکشیم. برای شان مجال بدهیم در مناسبات با دیگر طبقات اجتماعی و نیرو های سیاسی که درگیر جنگ با ابرقدرت امپریالیستی روس هستند، روابط نزدیکی برقرار نمایند، تجربه کسب کنند و توانائی های فکری و سیاسی خود را در گسترۀ ملی به آزمون بگذارند. از جانب دیگر آن عناصر سازمانی را که دارای محبوبیت و رسوخ ملی اند، باید بیشتر مورد توجه قرار دهیم و از آنها کادر های رزمنده سامائی به وجود آوریم تا در آینده بتوانند در عین این که به مسؤولیت های سازمانی و انقلابی خود وفادار اند و آن را از دید فرو نمی گذارند، در پهنای ملی نیز بتوانند خدمات خود را به سازمان و انقلاب عرضه کنند.
 بنابراین، سومین مسألۀ ای که در روابط با رهبری سازمان مطرح می شود، ارتباط میان وفاداری ایدئولوژیک در سازمان با کار ملی است. افراد سازمانی جدا از نیروهای ملی بنابر موقعیت خود در جامعه و در سازمان، ما را به انعزال و انفراد می کشانند. افراد دارای تمایلات ملی بدون وفاداری آنها به آرمان طبقاتی سازمان، ما را به طرف انحلال می برند. در این مورد باید شعار ما این باشد: اصولیت با مردم، نه اصولیت بدون مردم و نه هم مردم بدون اصولیت. لذا می توان چنین نتیجه گرفت که رهبری در سازمان سیاسی – نظامی کارگری فقط می تواند بر پایۀ وفاداری ایدئولوژیک ــ سیاسی به منافع طبقه و دفاع از منافع زحمتکشان افغانستان با بلند بردن مداوم آگاهی سیاسی خود و آنها، اشتراک فعال در کار های عملی و تلفیق تجربۀ پیهم آن در پهنای ملی، میسر است.
رهبری ای که نتواند دارای این خصایص باشد، اگر هم بنابر نیازمندی های لحظه ای به وجود آید، در تداوم و تکامل انقلاب نمی تواند سازمان رزمندۀ ساما را از بحران ها و انعطاف های خطیر تاریخی بیرون بکشند.
ادامه دارد


(۱) کارل مارکس: "هجدهم برومر لوئی بناپارت" (ص ۱۹) 

(۲) لنین: " وظیفۀ سازمان های جوانان"، منتخبات فارسی در یک جلد (ص ۷۸۴)

(۳) نقل از برنامۀ (ساما ) (ص ۲۰)